قرن ها قبل آرزویی از جنس خدا در قلب کوچک گلکی ضعیف حسرت شد
یک تمنای آسمانی...که از آه یک گل نرگس بر دل آسمان نشست
قلب آسمان لرزید و هدیه ای شد برآرزوی آرزو...
آسمان بارید و برچشمان به راه این گل نازک و دل تنگ عشق ،
قطره ای از دامن پاک آرزوها ،از دل باران ،بر نشست و نور دیدگانش شد
قطره ای از جنس ترنم آرزوها،ترنم شیرین عشق!
قطره از زمین به سوی نور پرکشید با بالی از جنس پرستو!
طلوعی از غرب آرزوها در میعاد شرق تمناها
دنیا را به خاطر این هدیه تا پایان عمر قدردانم و منت دار
برای این گوهر تازه متولدشده!!!
تولدت مبارک آرزوی آرزویم
سوگند
به ترنم معجزه ی عشق
به روز تولد تو،که شمارش عمر من شده
که بر بال های بی بال تو
روزی خواهم پرید و لذت پرواز را در کش تو در خواهم کشید
باید به تمام گل های نرگس پریدن یاد داد
فقط باید کمی ریشه ها را از خاک سرد ماندن رها کرد
باید تجربه کرد بی بال پریدن را و در آغوش خدا سبک بال بودن را!
آیا چنین روزی را خواهم دید یا ...؟؟؟
گذر زمان نبودن قیصر امین پور،مهتر ادبیات معاصر را به چهار سال رساند.هنوز صدای آه از دست دادن قیصری چونان ،از قفس تنگ سینه بر می آید و برون نمی آید! انگار بغضی سال هاست راه بیرون شدن ندارد، می ماند تا با آه یافتن و ندیدن قیصر روزگارم ،بهانه ی قیصرامین پور کند... تا تو را ،بوی تو را در اشعارش بیابد و دوباره زنده شود...
به یاد تو که همیشه هستی و نیستی .تو که دور دست امیدی و پای من بسته است تویی که بهانه ی همیشگی دلتنگی هایمی...و من که...می روم و حسرت های همیشگی با درد فتح تو یادگار می ماند!
یادش گرامی و روح بزرگش شاد باد
چشم های من
این جزیره ها که در تصرف غم است
این جزیره ها که از چهارسو محاصره است
در هوای گریه های نم نم است
گرچه گریه های گاه گاه من
آب می دهد درخت درد را
برق آه بی گناه من ذوب می کند
سد صخره های سخت درد را
فکر می کنم عاقبت هجوم ناگهان عشق
فتح می کند پایتخت درد را
(آینه های ناگهان)
دیشب شب غریبی بود اغلب شب های من همین طوری اند ...کنار پنجره ی دل نشسته بودم که کبوتری دیرآشنا که همدم چشمان بی خواب و نم دار منه کنار خستگی هایم نشست و برام قصه ای گفت از خودش تا خوابم ببره...منم قول بهش دادم که این جا بنویسم:
سال ها قبل وقتی که این کبوتر بچه بود و تازه پروبال گشوده ،خریداری شیفته وار او را برای خودش خرید و برای مراقبت از اون اول بال هاشو چید همشو !
(آخه رسم کفتر بازها اینه برای دراختیار گرفتن کفترهای تازه خریداری شده و این که دوباره یاد وطن و یارشون نکنند تا مدت مدیدی پرهاشو می کنن تا ذهن کبوتر،پریدن به اون سو را فراموش کنه و به خونه ی جدید انس بگیره!)خلاصه براش قفسی می سازه و شدید مراقبت و کنترل می کنه تافقط مال اون باشه...
کبوتر قصه ی ما خیلی زود بزرگ شد هر وقت آسمان را نگاه می کرد و کبوترهای دیگه را می دید آه می کشید ...
بهش گفته بود اگه بپری می میری شکارچی ها همه مترصد تواند و برای در امان موندن از خطرات تو بی بال باشی بهتره
...خلاصه سال ها همین طوری اون کبوتر زنده موند یک کبوتر بی بال و پژمرده ...
پرنده ی قصه ی ما شب ها که خودِ واقعی کنارش می اومد با بالهایی که هیچ کس نمی تونست ازش بگیره ، پرواز می کرد البته زود برمی گشت حتی تو خوابم اجازه نداشت زیاد بپره خطرات همیشه در کمین بودند!!!
اون تا پیش خدا می رفت اغلبم با خدا درد دل می کرد ،گریه ،رایزنی ...گاهی هم قهر
گاهی آشتی...
اما در یکی از شب های غفلت در تاریکی چشمان مراقب! خودشو به انتهای آسمون رسوند تونست کامل پرواز کردن را تجربه کنه لذت پرواز را با درآغوش کشیدن آسمون حس کنه
حسی بی بدیل...پیش خودمون بمونه از اون شب پرنده ی ما حسابی عاشق شده
عاشق آسمون ! آسمونی گرم ،امن ،بی خطر ،وسیع...قبلا تو خواب می پرید، اغلب می افتاد و نمی تونست اوج بگیره و کلافه می شد
حتی بوی آسمونو نمی تونست خوب حس کنه، بفهمه ...فقط خیال محض ...الان دیگه اون کاملاً تو بغل آسمون بود مگه میشه آسمونو بعد از چشیدن ترک کرد ؟! فکر نداشتن این حس برای کبوتر قصه ی ما یعنی مرگ!
سالیان ساله که بعد از اون شب نگه داشتن پرنده ما توی قفس سخت ترین و ظالمانه ترین کار دنیا شده اون لذت پرواز را با به آغوش کشیدن آسمون لمس کرده بود...گرچه پریدنش خلاف طبیعت پرنده ها در دل شب اتفاق افتاده بود!!! اما از اون زمان اون عاشق همه ی شب های پرواز شده ...شب ها به عشق پریدن دور از چشم مراقبین تا صبح بیداره ، اونم با بال های خیال
حالا این پرنده ی غریب ما هر شب کنار پنجره ی انتظار، چشم به آسمون می دوزه تا ماهش درآد و اون با نورمهتاب آسمون را بسپره...اما ماهم گاهی همین دلخوشی را ازش می گیره و دل کوچیک کبوتر ما خیلی تنگ می شه و گاه آسمونم برای پریدنش تنگ تر.
از شما چه پنهان مدتیه کبوتر عاشق ما شب ها هوایی می شه ،هوا هم که ...
...بگذریم از دست دلتنگی ها و سفری بودن هوا !!! وقتی شوق پرواز به جان ضعیف کبوتر بی بال ما میاد نفسش دیگه بالا نمیاد...کبوتر اگه آهنگ بام یار نکنه ،پرواز نکنه می میره بال را شاید ازش بشه گرفت اما حس پرواز را ،دل آسمونو میشه...؟!!
مسافر عشق!

از بوی گذر تو خاک کعبه ی آشنایی ها جان گرفت عطر تو در بهشت خاطرات دل پیچید ،گل اشتیاق یار شکفته شد و آهی حسرت بار از بندهای پایی اسیر به گوش جان رسید
خوش آمدی و قدم بر دیدگان حسرت زده ی بیت المقدس عشق نهادی تا کوچه های شهر از رد عبور تو عطردوست را به مشام خانه دلتنگ تو برسانند و زدوده شود غبار خاطرات دلتنگی های کعبه ی آشنایی دل...کعبه ای که از بهشت هدیه ی من و تو شده بود برای تبرک قدوم عشق و طواف دلتنگی های معشوق
هر کسی کاو دور ماند از اصل از خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
این کعبه ی ،کعبه ی تولد میثاق من و توست کعبه ی رازهای نگفته ی دل ،زادگاه کودک رویای شیرین سال ها در انتظار تو که در یکی از شب های روشن دلدادگی با شکافتن کعبه ی دل ، در دستان فرشته های مراقب عشق به دنیا آمد
چه شب ها که نبودی و احرام دلتنگی ها بستم و به دیدارکعبه ی میثاقت شتافتم زیارتت کردم و ندیدمت!!! فقط خاطراتت را درآغوشم کشیدم و بوییدمش...
چه شب ها که کنار حرم سال ها تنهایی ات نمازت کردم و تا صبح به یاد شب زنده داری های عشق ،تولد پاک داشتن تو ...در آغوش امن بوی تو خفتم و گرد و غبار نبودنت را توتیای چشمان به راه تو کردم .
این مکان همیشه مقدس می ماند چون خدای عشق ناظر و دستان ابراهیم عشق سازنده ی آن است .این شب ها که تو در آن حرم قدم نهاده ای به زیارتت می آیم و رد دستان ابراهیمت را بوسه گاه عطش دلتنگی هایم می کنم.
گذرگاه بهترین روزهای من ، زیارت و تجدید خاطره با همین کعبه ی مقدس عشق توست
آسمان این شب های من روشن اند اما بی رنگ و من تا صبح کنار این شب ها بیدارتم چه قدر این روزها که روزهای حج توست دلتنگتم با بال های اشتیاق هرشب به گرد کویت آیم و با پاهای شکسته بازمی گردم!
حال تو در هر زمانی قدم براین کعبه بنهی و ماه ها آید و نیایی... سالی بگذرد و تو دیر تر آیی ،قدم هایت را درشرق جا بگذاری و بر بال های پرسرعت غرب بنشینی ،مسافت دور را کوتاه کنی و زودتر برگردی تا دوباره سرت را در گریبان روزمره ای کنی و...!!!پشت بر قبله ام کنی و گرد بی اعتنایی برچشمان زایرت پاشی... این منزل فقط چشم به راه توست و تو را می طلبد...تازگی آبادی اش با نفس تو جان و نام می گیرد. بروبی یا نروبی اش، صلایش بزنی یا نه طوافش بکنی یا نکنی!
این کعبه،بیت المقدس زادگاه عشق من و تو خواهد ماند تا همیشه
قبله ی خاطرات رویایی من
و در غرب دلتنگی ها می ماند
می ماند چشم به راه تو و من!

من می دانم که وصل چونان که باید نشاید.
اما خیال وصل بالشی است برای بستر تنهایی آرزوها.
اما دوام عشق را در حذر از وصل ندانم.رویای وصل نیاز روح عشق است شاید برای تو یک عطشی باشد که با نوشیدن وصل پرمی شود،برای من نیازی است که با تو تکمیل می شود.هیچ گاه رسیدن به تو برایم آخر خط نبود که با رسیدن لذتش لحظه ای ثبت شود و بعد خاطره ای گردد...من در تو قرن هاست رسیده ام ...روح من با نفس تو ای عشق جان می گیرد و دوام می یابد.هیچ گاه پرهیزم مده که عشق را ناپرهیزی می شکوفاند و آرزوی وصال به بارش می نشاند.برای من وصل یک مدخل است برای آرامش جسم و تعبیر روح نه مقصد! تازه در وصال است که اوج خواستن ها درک می شود!
وصال سیراب کننده ام نیست فقط برای پرواز کنار آسمان تو فراغ بالم می دهد تا خوش تر و وسیع تر پرم نه از دوام عشقم بکاهد... با وصال ،عشق جایگاه عطش خود را عینی می یابد.
مرا در نسخه ی عقاید خود مپیچ و خیال وصالت را از من مگیر که در هیچ نسخه ای جز تو و وصال تو پیچیده نخواهم شد و بر تنم جامه ی تنگ و محدود محافظه کاری را نپوشان که جز به عشق در هیچ جامه ای نگنجم ! اگر وصلت می دانست که تنها جامه ی قالب تنم است این قدر درهراس بی دوامی عشق نبود!
بال و پر این روح نحیف را نبران و سقف آسمانم را کوتاه نکن ! من برای پریدن با تو هر روز ابتدا تا انتهای افق وصال را محک می زنم و در می نوردم و هر روز این مسافت را بزرگ و بزرگ تر می بینم و تو چه قدر مرا در این آسمان نادیده می گیری و برای پرواز منعم می شوی که مبادا بیفتم که مبادا بیفتی !؟ دوام عشق را ممنوعیتی نیست برای عشق محدودیت و مرز یعنی مرگ .در این آسمان هیچ علائم راهنمایی نیست فقط باید پرید تا رهید! وصل قسمتی از پرواز است انتهای آسمان عشق نیست تازه عشق کامل تر لمس می شود و معنای سکنا گرفتن روح در جسم دیگری!
وصل فقط التذاذ جسمانی نیست همراهی جسم با روان سال ها درالتهاب فراق است .جان من هر لحظه در وصال تو سیراب است و جسمم محظوظ این سراب! من همیشه به تو وصل ام و در تو متصل! پس من به شیوه ی خود عشق از ازل در وصل توام! کجا در خور پندی می بینی ام!
در ازل دادند چون جام الست تا ابد ما مست آن پیمانه ایم
ای عشق تو در من فراتر از هر مرز و قالبی ،جامه ی رسیدن به تو بر تنم هیچ گاه مندرس نگردد.امید وصل ،نوازشگر تن خسته ام از دوری است و تو نمی دانی که اندیشه ی وصل برای بقای این جان برهنه از تو چه پیراهنی است!
ای عشق از من پا پس مکش و عذر تقصیر نیاور که جز تو لایقی و صاحبی برمن نیست.
بگذار چشمان خسته ی به راه تو ،در تیه دلتنگی ها با دیدن گرد و غبار سوار دوردست های خیال وصال ،تنگ گردد و شیرینی این دیدار بر لبانش بنشیند.
مرا امید وصال تو زنده می دارد ورنه هردمم ازهجر توست بیم هلاک
از بی مهری
نادیدن ها
تحمل تبخترها
تحمل ناخوبان
فراموشی
گم کردن ها و ...
احساس اندکی دارم
آن چه به تمامی آن را حس می کنم و وجودم را دربر گرفته
عشق است که بهانه ی آفرینش شد و آرزوی نهان آدمی
از جدال روزمره،آزردگی عصبی،خستگی های دائمی،به زمین افتادن هاومرارت ها
احساس کم رنگی دارم
آن چه به زندگانی ام حیات می بخشد و احساسم را تا اوج بودن می کشاند
آرزوی کنار هم بودن است
ترنم آهنگ زندگی با ضربان قلب تو
دیدن کمال و رهایی تو
بسودن آرزوی آرزو
در اتاقی که شمیم تن تنهایی توست ، سرکی می کشم از پنجره ی خلوت شب . من در این کلبه ی تنهایی تو ،سال ها زیسته ام ... 
هر شب هنگام که گردون فلک بر می بندد دیدگان خود را بی صدا و پررنگ،
بی نگاه فردا ،پرکی می کشم از روی خیال و به اتاق پُر تنهایی تو قدمی می نهم تا لب دوست...
تو در آن کلبه ی تنهایی خود لبریزترین روح جهانی ،تو نظر کرده ی آنی که همه نقش جهانی اثر خطی از اوست. تو یکی واسطه ی عقد جهانی به ودیعه بستاندی که از عهد الست دراتاق گنج تنهایی او پنهان بود .تو همان را داری .تو توانستی بیابی همه ی جان جهانی را در موهبت وسعت یک حریم تنهایی.
و در این لذت تنهایی ات ، موهبت های مجهول تو را ،هر شب می خوابم ، من صدای تپش ثانیه ها را در دل ،گذرانم گذران ...من تو را تا صبح ،نگرانم،نگران...
وهنوزم که هنوز نفس پیرهنت را هر دم از شب حسرت تنهایی تو می شنوم، می بویم...من تو را، هر شب می پویم...در کنار همه دوستان در خواب کتاب ،من تو را می خوانم ...من تو را می پایم.
هر شبی پنهانی به کنارت آیم، و درآغوش آمال حسرت زده غربت شب می بندم نگاه آه را و تا عمق وجودت، نبضت بی صدا می خوابم.
خواب هایم همه شب تا به بویت مست اند در کنارت هستند و در آغوش حریری از آه در کش ات می آیند واژگانم تا صبح ،می نوازند تن خسته ی مخموری ات را با چنگ!
و برایت نم نم می خوانند:من تو را می مانم من تو را می خواهم...
در اتاقی که به اندازه ی تنهایی توست
نقشه ای می کشم از روی خیال
و ترا تا آن سوی حریم صحبت
که به جز عشق و دلم هیچ نبود
به تماشای یک حسرت بردم
به تماشای شرار چشمان
به سراپرده ی یک قرن تپش
در حصاری کوچک، که در آن نزدیک ترین فاصله ها،
قد یک دنیا بود
و دل گم شده در تاریکی ،پی چیزی می گشت ...
یک تمنای عمیق،
در دل خلوت ترسنده ی شب...
حسرت من سهمی است
که ترا در قاب خیال ،سال ها می کشد آه
در نگاهم عطش یک هرمی است که در آن شعله ی شب ،
می کشد سوزش گرمای ترا از میان دستت...
سردی دستانم تا همیشه جاری است تا همیشه محبوس ...
و به این اندیشم
که چرا مکمن بازوهایت، در ستبری برت،
حسرت نازک یک روح نحیف را ندید...
و به این اندیشم
بهره من شاید
دیدن اوج سبک بالی توست
بعد میقات آن دلتنگی
یا در آن سوی زمین،که تو در جشن شکوفایی دل،
آذین می بندی،تازه آباد دلت را پررنگ
بهره ی من شاید
خواب نوشین یک شام غریب ،یاد آن وقت وداع ،
زیر آن طاق کبود،
زیر تکرار بلند کاج ها،
در گذرگاه تپش، بعد یک بوسه ی آه ،
در دل خلوت تاریکی هاست.
من در این تاریکیست که ترا گم کردم...
و در این تاریکی، قرن هاست که ترا می کشم آه...
بهره ی من شاید
شعله ی سوخته ایست بر دل لب ...
بهر ه ی من شاید
ساز آن آوایی است که مرا ،سال ها می خواند
بهر ه ی من شاید
جان دادن اندوه صدایی است که از دور برایت خواند: بی هوایت هستم
امروز سومین سالگرد قیصر امین پور است جز یادش و عطر اشعارش برگی در دستانمان نیست .شعری از قیصر از ترنم عشق...
برای تو و بازم تو که به بوی تو زنده ام...
ما در عصر احتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید ...
در عصر قاطعیتِ تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال ، یقینی نیست
اما من
بی نام تو
حتی یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو عین الیقین من
قطعیت نگاه تو دین من است
من از تو ناگزیرم
من بی نام ناگزیر تو می میرم
با توام
ای همه ی معنای گم شده ام
ای پیدای پنهانم
ای آن دیگرم
ای من هستی ام
ای رویای همیشه در سفر
ای مسافر همیشه در رویا
زاد سفر برچین و در انتهای جاده های انتظار سوسوی چشمان نگرانم را ببین
قدم نه و از جاده های رویا بگذر و براین چشمان منتظر بنشین
مرا ببین که درانتهای این جاده دستانم را گشوده ام تا حلقه ای ناگسستنی
برگردنت شوند برای لحظات خوش رسیدن
بی صبرانه منتظرم تا با تو به سرزمینمان باز گردم به زادگاه حلول روح
و بپریم تا آشیان حقیقی پرستو ها