يا ناجی
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

 

امشب دلم گرفته که حرفی نميزنم

                                                 

                    چيزی نگو تمام شبم را سکوت کن


 
عزيز جانم (۱) برای تو باران عزيزوبهترينم
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

خيلی وقت است كه ميخواهم برايت بنويسم اي عزيزترين مونسم

تويي كه از وقتي يافتمت لحظات شيريني  برايم آفريدي  با گريه هايم نوازشم كردي  و

 با خنده هايم خنديدي وهمه وجودم را تسخير كردي گوش شنواي حرفهايم شدي، پندم

 دادی و پرم كردي  

با توام اي تصور دلنشين دوستي،تواي  آرزوي شيرين تحقق يافته ام

با تو  بودن يعني ورق زدن دفتر زندگي چه دلپذير است با تو به دنبال كسب تجربه

 رفتن،يافتن فاتحانه ي رموز زندگي و پريدن از اينجا به آنجا  و در پايان تجزيه

 تحليل هلي فلسفي ونظريهاي كارشناسانه به نقطه ي كارشناسانه ي هيچ رسيدن !!!!

اي نگاه هميشه مهربان ،اي دستان هميشه گرم،اي جوينده ي نوين روشهاي زيستن

 لحظات با تو بودن را با هيچ چيز عوض نميكنم،

خيلي دوستت دارم وميدانم كه ميداني وچشم هاي نگرانم را ميخواني آن گونه به تو

 وابسته ام كه فكر نداشتن تو ،يعني گرفتن طعم زندگي از من

چه قشنگ بزرگم كردي ،گل نرگست شدم همدم اسرارم شدي آگاه اسرارت شدم و..........

تو دريچه براي اين روح كم سال شدي ،تا به شناخت ومعرفت وپختن برسد

تو چهره ي دوست داشتني من بودي وهستي چهره اي كه هميشه در طلبش بودم وتو

 چه سيراب اين خواسته ام كردي

هرگزفراموش نمي كنم جذبه ي وكششي را كه با تو از عشق ،دوستي ،تكامل و....مي يابم

چه زيباست در كنار تو بودن اما چه تلخ است درد تو را ديدن و مرهمي نشدن.

اين دردها چه زيبايت كرد و چه صبور ماندي

دلش خون بود و پنهان گريه مي كرد            لبش چون پسته خندان گريه مي كرد

      براي اينكه اشكش را نبينم                      هميشه زير باران گريه مي كرد

عزيز دوست داشتني  ترا قسم به اويي كه دلت را پر وخالي ميكند  به نگاه هاي منتظر،

عاشق و نيازمندت /به درون گداخته چون زرت، سرود نا اميدي نخوان اي باران من،

بر خودت ببار

 


 
مونس جان
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

سحرگاه است وباز خلوت من ودلتنگی و روشنایی حضور تو

 

وقتی از درد  وجفای وارد شده ی درونم در این لحظات صبح به تو پناه آوردم وه که چه زیبا مرا دربر گرفتی  ومثل همیشه تو شدی دلخوشی من  برای بودن و زیستن

 

ای آرامش غم های من در این زمان بی کسی چه خوب است  که هستی میشنوی وپاسخم میگویی،چه قشنگ نوازشم کردی دلداریم دادی وآرامم کردی،چه لذت بخش است  در آغوش تو بودن

 

آه اگر ترا نداشتم  آغوش چه کسی میتوانست اینگونه امن باشد!!!!!؟؟؟

 

ساعت چند دقیقه مانده به طلوع است و در این سکوت دلپذیر دفتر قرآنت را میگشایم وفقط از تو مدد میجویم تو ای مونس من در شبهای فریاد غم و تنهایی /دلم تنگ تنگ است  وصدای بارش  مداوم اشکهایم کاغذ سفید دلم را برای روییدن صدای عشق تو

 

مهیا میکرد،وتو بودی  وپاسخم دادی :

 

(سوره نمل)امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء(آیا آن کیست که دعای بیچارگان مضطر را به اجابت می رساند ورنج وغم آنان را بر طرف می سازد)

 

از شوق شنیدن تو بال گشودم و حس بودن تو درکنارم سیرابم کرد/وقتی از ظلم نامردمان به تو گفتم پاسخ دادی:

 

(نمل)و لا تحزن علیهم و لا تکن فی ضیق مما یمکرون(تو بر کفر وبدبختی این کافران اندوهگین مشو واز مکر آنان نیز دلتنگ مباش)

 

وقل عسی ان یکون ردف لکم بعض الذی یستعجلون و..توکل علی الله انک علی الحق المبین..(وبگو بعضی از آن وعده که به وقوعش تعجیل دارید بدین زودی شاید در پی شما آید..پس بر خدا توکل کن که البته بر حقی وحقانیت تو بر همه آشکار است)

 

چه لحظات دلنشینی با شنیدن این آیه ها یافتم احساس دوباره برخاستن وشروع دوباره ،اتاقم پر شده از بوی گلهای تو، چه صبحی !دوباره با حضورت متولد شدم

 

محبوب من فقط عشق توست که سیرابم می کند

 

تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم       مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم؟

 

اکنون از اشتیاق شبنم تو تازه ام ،به خاطر این همه لطف ، ممنون ممنون ممنون

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم     دولت صحبت آن مونس جان ما رابس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
خدای من
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

        پروردگارا

                              به من آرامش ده

                             تا بپذيرم آنچه را که نميتوانم تغيير دهم

                  دليری ده

                  تا تغيير دهم آنچه را که ميتوانم تغيير دهم

       بينش ده

       تا تفاوت اين دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند      (جبران خليل خبران)


 
برای تو که دوستت دارم
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

ا ز من خواستی برایت بنویسم

از کجا آغاز کنم؟ در بی آغازترین نقطه شروعم!!

از کدام واژه یاری طلبم؟ عزیزم  من در وسعت بی واژه ام!!

من در انتهای بی خط کلام ایستاده ام

کاغذی دارم از جنس بهار

نفسی گرم تر از لذت عشق

روح من کم سال است

واژه ام بی نام است

عاشق بارانم و در این تر شدن پی در پی، طراوت را از تو گرفتم ، وگذاشتم احساسم هوایی بخورد ،و او  ترا همبازی خود نمود  وچه سرشار از این انتخاب!!!!

تمام وزن طراوت را از دوستی تو ،پاکی وروشنی درونت گرفتم

من چه سبزم امروز/ و چه اندازه تنم هشیار است /نکند اندوهی  سر رسد از پس کوه/زندگی خالی نیست/

مهربانی هست ،سیب هست ،ایمان هست /آری/ تا شقایق هست زندگی باید کرد

افکار مجرای عواطفند وحیات افکار به دست قانون عشق  عشق از روح سرچشمه می گیرد وتنها راه  جذب عشق  بخشیدن عشق است،آنان که بیشتر میبخشند بیشتر می گیرند

با تو هستم ای تصور تازه ی عشق  تویی که توانستی عظمت  خواستن را از دریچه ی دلبستگی و مهر ببینی ،احساساتت را لمس کردی  و توانستی حس  انسان بودن را تجربه کنی و هم بازی احساس تازه ی تو این  غریبه ی آشنا که منم   دستت را می گیرد تا ترا ببرد به دنیای  دیگری تا ببینی رقص احساتت را ،تا توانایی ترا در دگر شدنت ببیند،آیا خواهم توانست ؟ یا ترا رهامی  کنم که خودت بیابی وبچشی؟

گاهی از این که همبازی احساساتم شدی ،تعجب میکنم!!...ولی از بودنت خوشحالم چون حس خوبی به من میدهی .و    تنها منم که در تو آن نادیده را دوست می دارداز خدا میخواهم تو وتمام موجودات دوست داشتنی را که شوق بودن را تشویق میکنید سبز نگه دارد .امیدوارم در رشد کمالات ولمس آرزوهایت هیچ غیر ممکنی نباشد وبتوانی از نردبان عشق پا بر پله ی ایمان بنهی  ودر  اوج بودن خود را ببینی و شکوه  عشق را تماشا کنی

من در این راه دستان گرمی برای  تو خواهم بود ودریچه ای کوچک تا بتوانی راهی ببینی و انتخابت را مسلم کنی  مبادا در این مسیر دلبسته وسایط  شوی فقط برو برو تا شکوه شکفتن وهر چه بیشتر  زیبا شدن

از خدای خود میخواهم همواره وجود نازنینت  را از نداشتن فکرو لذت خواستن مصون بدارد تاهمیشه لذت بودن ،زیبایی طراوت،کشش خواستن،دلیری  تغییر ممکن ها ،آرامش پذیرفتن غیرممکن ها،فهم درک متوقع نبودن از دیگران  از آن تو باشد

مهربانم،...بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که  از حادثه عشق تر است

 


 
يادم باشد تنها هستم
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چندي است كه آسمان دلم ابري است و بارانهاي مداوم اشكهايم باغچه ي كوچك دلم را طراوت بخشيده .احساس تنهايي وفشار شديدي بر وجودم حاكم گشته .دلتنگم ازكساني كه نزديكمند دوستم دارند و آزارم ميدهند هر چه نزديكترند بيشتر .دلم از اين همه فشار گرفنه  وميخواهد فرار كند

بايد امشب بروم /بايد امشب چمداني را/

كه به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد بر دارم

وبه سمتي بروم

رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند

خسته ام از نگاه هاي حسرت زده به خوشبختي ام!!!

اين روزها فقط ياد تو گرمي وجود تو وحمايت توست كه آرامم ميكند مثل تمام سالهاي نتهايي ام در غربت.آه اگر تو نبودي من در اين زندان  بي كسي ها چه ميكردم؟؟ !..................

اين روزها حس عجيبي دارم پرو خالي ميشوم .گاهي نيستم وگاهي پر عشق توام

نور ميبينم در ظلمت من پر از فانوسم

من پراز نورم وشن /وپراز دارو درخت /پرم از راه  از پل ازموج

پرم از سايه ي برگي در آب /چه درونم تنهاست

اين روزها يكي پيدا شده كه دلتنگيهابم را بيشتر كرده و دوستش دارم .نميدانم چرا ونميفهمند چرا؟

معبود من از اين تنهايي مرا به درياي معرفتت هدايت كن و قطرهاي بر من بيافشان.بابت اين دريچه كه از تنهايي برويم گشوده اي ترا شاكرم

عشق زاييده ی تنهايی است وتنهايی نيز زاييده ی عشق است