روزهای خاکستری و بی باران
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

   صدای باد آمدخیال کردم تو بودی و رد پای عبور تو که پرده های اتاق تنهایی مرا کنارزد

3 سال از رفتنت گذشت و من هنوز در امتداد جاده ی تنهایی به انتظار آمدنت  رو به آسمون کبوترهای دلتنگ ترا به یادت می پرانم وبه رد پای گذاشته ی ات خیره می نگرم .هنوز صلایت می زنم و درکوچه پس کوچه های تنهایی فریادت می کشم ستاره هارا در جستجوی رد عبورت می چینم و آسمان را از آه دلتنگی ام غبارآلود می کنم شاید ...

نبودنت ندیدنت واژه های بغضم را می شکند هنوز با خاطرات بودنت در حسرت رفتنت نشسته ام

چرا هنوزم که هنوزه رفتنت برام عادی نشده !چرا ندیدنت پنجره ی انتظار راهنوز غبار آلود نکرده !چرا هنوز هر جا پا می ذارم دست می زنم برق نگاه تو روشنایی چشمانم می شود در نبودنت به خیلی حرفا رسیدم خیلی کارا کردم سیر بزرگ شدن و پختگی را به توان بی توان رسوندم.

به خیلی چیزا عادت کردم که هردومون بهش نیاز داشتیم تحمل کردن ...فکر می کردم تحمل کردن انسان را قوی می کنه پس چرا من روز به روز شکننده تر از قبلم...

کاش بودی و می دیدی بدون تو برگ های رنگی پاییز دلتنگی ام بی رنگ تر وافتاده تر از همیشه اند

ببین دارم برات گریه می کنم برای تو و عشقم مثل هر روز...نگران نباش به هیچ جای آسمون که جای توست و زمین که قرار گاه من است بر نمی خوره حتی به خود عشق... بذار گریه های من همیشه ببارد پلکی که برای تو و عشقم نباره ارزش باز شدن نداره چشمی که ازدیدن تووعشق محرومه ارزش دیدن ندارد .

چه قدر زود یادت رفت قراری که با من گذاشتی قرار همیشه در کنار هم بودن !چه طور دلت اومد تنهایم بذاری می گفتی ترنم اونقدر بهت عشق می دم و کنارت گرمت
می گیرم که دیگه حسرتی از عشق در دلت نمونه...این حرفارا امروز بر سر خوابگاه سرد و آرامت  برایت با گل های دلتنگی و حسرت زمزمه کردم

حالا کارم شده همش برات نامه نوشتن این همه نامه برای کی می نویسم ؟ !

هنوز عطرتو، نگاه تو ،شمیم دل نواز تو، هرم نفس های تو همراهمه، هدیه ی تو...این روزا بیشتر از همیشه بارانی ام بارانی بی باران. خاکستری خاکستری دیگه رنگی به من نمی تونه تعلق بگیره 

تلخی نبودنتو با شیرینی یادگاری هات حلاوت می بخشم وبه خاطر روزایی که تو را خداوند به من هدیه کرد ،سپاسگزارم .داشتن تو،هدیه ی عشق تو، ارزشمندترین هدیه ی پروردگارم بود 

رفتی ولی برام نگفتی عشقی را که بهم هدیه دادی چکار کنم!؟ خیلی دلتنگ ترم کرده نازک وترد با یک دست زدن شکستنی ام شکستنی تراز همیشه .عشق هم از پس ترمیمم بر نمی آید . هر روز بیشتر صدای شکستنمو می شنوم با ضربات دل تنگی.... و این شکستنو با صد درستی عوض نمی کنم.شکستنو به امید پذیرش درگاه عشق به جان می خرم و
به قداست عشق سوگنددرانتظار برگشت دوباره اش می مونم آغوشمو بازترش می کنم چون زیباترش می بینم این عشق این هدیه ی خدایی , مال منه... وبرمی گرده ...زیباتر عمیق تر...چون هستی وقرارش فقط همینجاست... به همون خدایی که تورا،عزیزمنو کنارخودش در آغوشش کشیده قسم می دهم منو از زمین بگیره اما عشق را نه..چون من فقط با اون معنای بودن می گیرم فقط با اون.اون حسی که از کودکی در رگ و سلول های من آشیان ساخته به این دنیا تعلق نداره  و من در تلاش باورش بارها فرو ریختم ...

این روزا خیلی به عشقت نیازمندم و آسیب پذیرشده ام بیشتر از همیشه.التهابی هست از بی قراری و فراق... و تصمیمی برای رهایی عشق...

چه قدردوستت دارم ..اندازه اشو فقط یکی هست که میدونه...که این روزا گم شده درپیله ای...به امید دیدن پروانه ای زیبا می مونم و ناشکیبشم بی حد...، به انتظارم بمون که خسته از تکرار روزهای بی توام...