ترنم یک روح خسته
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 

روزگار کودکی همون روزایی که یادم میاد برای اولین بار معنی آرزو و شیرینی داشتن رویا را درک می کردم همون روزایی که یاد داشتم با چشمان بسته ودستان باز پرواز کنم حس داشتن تو پر پروازم شد و همه جا مراقب و همراهم .لحظه ای نبود که که تو در هاله ی دیدگانم نباشی و به من امنیت ندی...

با این رویا شروع کردم به رشد کردن خیلی زود تو چرخه ی هستی بزرگ شدم با قبول مسئولیت های سنگین...دویدن را یاد گرفتم دویدم ،دویدم ،خوندم و پریدم و با یک جهش از روی دوران تکامل رشد پریدم بدون طی طریق ...همش دویدن بود البته زمین خوردنم داشت گاهی با صدایی سخت ...اما بلند شدنو خوب یاد گرفتم دوباره ، دوباره و ...و علت تمام بلند شدنم تو بودی حس مطلوب تو و چشمان نگران،مهربان و مراقبت که همیشه حفظم می کرد و همراهم بود.

خوب ...رسیدم خیلی زود ، پختنی به قیمت جا گذاشتن دورانی پرشورازبازی و شادی و رشد ، رسیدم ...اما به کجا...؟! سیبی کال که زودتر از موعد رسیده بود ...سرم گرم صدای تشویق و تحسین همیشگی اطرافیانم شد و فکر کردم باید بازم بدوم تند تر ...و کسی نبود و دستانی که در مسیر مانع سرعتم شود و برای رفع خستگی و کسب انرژی دوباره لحظه ای نگهم داره و نوازشم... تا بچشم طعم لذت بردن از دقایق را و من شیرینی لذت بردن را تو برنامه هام نداشتم یعنی برنامه های من پر شده بود از انجام وظیفه و خوندن...و من فکر می کردم بازم باید دوید وبدون انرژی و باتری بازم دویدم و حس می کردم پایان خط حتما استقبال خوبی از من میشه و هنگام رهایی و استراحت من میرسه ...و پایان خطی در انتظارم نبود...

البته لذت هایی هم بود که هنوزم هست و پتانسیل تمام نفس های من و دویدن هایم ...لذت خوندن،خوندن برای پیدا کردن تو ،لا به لای واژگان ...همه ی واژگان علم وادبی که به تو ختم می شدند و برای تو آفریده شده بودند برای تعریف تو، برای تنفس تو برای تداوم حیات...

اما با تمام رشد و سرعت سیر تکامل فیزیکی تنها چیزی که هرگز بزرگ نشد و فرسوده ، تازه ی تازه موند بکر و نابسوده؛ رویای یک روح کم سال بود که از بچگی به من معنا و حیات می بخشید رویایی که آرزوهاش بوی بلوغ می داد بوی بارون بوی تو چون اونو تو هیچ کتاب و مکانی جا نذاشتم هر روز با فکر کردن و تیمار و نوازش عزیزش می داشتم تنها دلخوشی لحظات سخت دویدنم...حال در عین نا باوری و بهت و حیرت تحقق شیرین این آرزوی محال کنار دیدگانم  نشسته اما در وضعیتی تلخ ...

آرزویی تحقق یافته ...در دورانی که ممنوعیت تحقق آرزوهاست و نمیشه در آغوشش کشید و ...فقط باید نگاهش کرد استشمامم نمود و آهش کشید آه...مثل تحقق رویای آزادی برای پرنده ای بی بال ...

اما شیرین ترین حادثه ی زندگی ام درک و رسیدن به همین لحظات بود و

علت نهایی بقای نفس های من 

که معنای تکامل روحی خسته است و تبلور احساسی از یگانگی تو وتنفس بوی مقدس عشق و درک رسیدن به آرزوی پرواز، پروازی با تو و دلپذیر اما بی بال!