غروب یک تولد بارانی
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

باران عزیزم

این روزهای خزان دیده دلم را با برگ های زرد دلتنگی تو آذین  می بندم

امروز روز تولد تو بود ...و هست

و به قدوم روزبه دنیا آمدنت باد و باران را صلا زده ام

که تو در آسمان متولد شده ای

ترا در قلب مهرگان پاییزی  رویاندم

با تو متولد شدم زیستم و زیستن را چشیدم

مزمزه های با تو بودن را آموختم

حس می کنم قرن هاست با تو متولد شده ام

متولد شده ام که زیبایی این روز قشنگ پاییزی را با مهر و ماه برایت جشن بگیرم

آه ...چه قدر زود زود دلتنگت می شوم و چه قدر زود تولدت باقرابت غروبی زمستانی معنا پذیرفتت 

 من تورا همیشه متولدم ...

غروبت را باورم نیست که همه جا حس می شوی

که یادت را در باغچه ی دلم نهانده  بودم و تو بودی که نهال عشق را در من یافتی رویاندی تا رسیدنم رادربلندای ابرهای بی صدا و خاموش دیدم و گریستن را آموختم

گریستن تولدت را می نوشم با زهرخند جدایی... تو برایم همیشه معنای آغاز را تعبیر بودی

 معنای زندگی را در نفس های تو آموختم هنوز گرمای نفست نرمی صدایت را می شنوم

همیشه دوست میدارمت 

مبادم روزی که بی یاد تو نفسی کشم که بیرونش نخواهم داد 

تو نرفتی ماندی در روح عشقی ممنوعه متولد شدی هر لحظه کنارمی

تو برایم آواز خوش مهر را ترنمی

همه جا بوی تو پیچیده ...شمیمت را حس می کنم

و صدای گریه های دلتنگی ام را

آه ...چه قدر  آغوشم ترا می طلبد...................... 

...........................

یادباران عزیزم اندیشه ای پنهان گرامی ورروانش شاد باد