اتاقک تنهایی
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

در اتاقی که شمیم تن تنهایی توست ، سرکی می کشم از پنجره ی خلوت شب . من در این کلبه ی تنهایی تو ،سال ها زیسته ام ... 

هر شب هنگام که گردون فلک بر می بندد دیدگان خود را بی صدا و پررنگ،

بی نگاه فردا ،پرکی می کشم از روی خیال و به اتاق پُر تنهایی تو قدمی می نهم تا لب دوست...

تو در آن کلبه ی تنهایی خود لبریزترین روح جهانی ،تو نظر کرده ی آنی که همه نقش جهانی اثر خطی از اوست. تو یکی واسطه ی عقد جهانی به ودیعه بستاندی که از عهد الست دراتاق گنج تنهایی او پنهان بود .تو همان را داری .تو توانستی بیابی همه ی جان جهانی را در موهبت وسعت یک حریم تنهایی.

و در این لذت تنهایی ات ، موهبت های مجهول تو را ،هر شب می خوابم ، من صدای تپش ثانیه ها را در دل ،گذرانم گذران ...من تو را تا صبح ،نگرانم،نگران...

وهنوزم که هنوز نفس پیرهنت را هر دم از شب حسرت تنهایی تو می شنوم، می بویم...من تو را، هر شب می پویم...در کنار همه دوستان در خواب کتاب ،من تو را می خوانم ...من تو را می پایم.

 هر شبی پنهانی به کنارت آیم، و درآغوش آمال حسرت زده غربت شب می بندم نگاه آه را و تا عمق وجودت، نبضت بی صدا می خوابم.

خواب هایم همه شب تا به بویت مست اند در کنارت هستند و در آغوش حریری از آه در کش ات می آیند واژگانم تا صبح ،می نوازند تن خسته ی مخموری ات را با چنگ!

 و برایت نم نم می خوانند:من تو را می مانم من تو را می خواهم...