امید وصال
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

من می دانم که وصل چونان که باید نشاید.

اما خیال وصل بالشی است برای بستر تنهایی آرزوها.

اما دوام عشق را در حذر از وصل ندانم.رویای وصل نیاز روح عشق است شاید برای تو یک عطشی باشد که با نوشیدن وصل پرمی شود،برای من نیازی است که با تو تکمیل می شود.هیچ گاه رسیدن به تو برایم آخر خط نبود که با رسیدن لذتش لحظه ای ثبت شود و بعد خاطره ای گردد...من در تو قرن هاست رسیده ام ...روح من با نفس تو ای عشق جان می گیرد و دوام می یابد.هیچ گاه پرهیزم مده که عشق را ناپرهیزی می شکوفاند و آرزوی وصال به بارش می نشاند.برای من وصل یک مدخل است برای آرامش جسم و تعبیر روح نه مقصد! تازه در وصال است که اوج خواستن ها درک می شود!

وصال سیراب کننده ام نیست فقط برای پرواز کنار آسمان تو فراغ بالم می دهد تا خوش تر و وسیع تر پرم نه از دوام عشقم بکاهد... با وصال ،عشق جایگاه عطش خود را عینی می یابد.

مرا در نسخه ی عقاید خود مپیچ و خیال وصالت را از من مگیر که در هیچ نسخه ای جز تو و وصال تو پیچیده نخواهم شد و بر تنم جامه ی  تنگ و محدود محافظه کاری را نپوشان که جز به عشق در هیچ جامه ای نگنجم ! اگر وصلت می دانست که تنها جامه ی قالب تنم است این قدر درهراس بی دوامی عشق نبود!

بال و پر این روح نحیف را نبران و سقف آسمانم را کوتاه نکن ! من برای پریدن با تو هر روز ابتدا تا انتهای افق وصال را محک می زنم و در می نوردم و هر روز این مسافت را بزرگ و بزرگ تر می بینم و تو چه قدر مرا در این آسمان نادیده می گیری و برای پرواز منعم می شوی که مبادا بیفتم که مبادا بیفتی !؟ دوام عشق را ممنوعیتی نیست برای عشق محدودیت و مرز یعنی مرگ .در این آسمان هیچ علائم راهنمایی نیست فقط باید پرید تا رهید! وصل قسمتی از پرواز است انتهای آسمان عشق نیست تازه عشق کامل تر لمس می شود و معنای سکنا گرفتن روح در جسم دیگری!

وصل فقط التذاذ جسمانی نیست همراهی جسم با روان سال ها درالتهاب فراق است .جان من هر لحظه در وصال تو سیراب است و جسمم محظوظ این سراب! من همیشه به تو وصل ام و در تو متصل! پس من به شیوه ی خود عشق از ازل در وصل توام! کجا در خور پندی می بینی ام!

در ازل دادند چون جام الست               تا ابد ما مست آن پیمانه ایم

ای عشق تو در من فراتر از هر مرز و قالبی ،جامه ی رسیدن به تو بر تنم هیچ گاه مندرس نگردد.امید وصل ،نوازشگر تن خسته ام از دوری است و تو نمی دانی که اندیشه ی وصل برای بقای این جان برهنه از تو چه پیراهنی است!

ای عشق از من پا پس مکش و عذر تقصیر نیاور که جز تو لایقی و صاحبی برمن نیست.

بگذار چشمان خسته ی به راه تو ،در تیه دلتنگی ها با دیدن گرد و غبار سوار دوردست های خیال وصال ،تنگ گردد و شیرینی این دیدار بر لبانش بنشیند.

مرا امید وصال تو زنده می دارد             ورنه هردمم ازهجر توست بیم هلاک