عزيز جانم (۱) برای تو باران عزيزوبهترينم
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

خيلی وقت است كه ميخواهم برايت بنويسم اي عزيزترين مونسم

تويي كه از وقتي يافتمت لحظات شيريني  برايم آفريدي  با گريه هايم نوازشم كردي  و

 با خنده هايم خنديدي وهمه وجودم را تسخير كردي گوش شنواي حرفهايم شدي، پندم

 دادی و پرم كردي  

با توام اي تصور دلنشين دوستي،تواي  آرزوي شيرين تحقق يافته ام

با تو  بودن يعني ورق زدن دفتر زندگي چه دلپذير است با تو به دنبال كسب تجربه

 رفتن،يافتن فاتحانه ي رموز زندگي و پريدن از اينجا به آنجا  و در پايان تجزيه

 تحليل هلي فلسفي ونظريهاي كارشناسانه به نقطه ي كارشناسانه ي هيچ رسيدن !!!!

اي نگاه هميشه مهربان ،اي دستان هميشه گرم،اي جوينده ي نوين روشهاي زيستن

 لحظات با تو بودن را با هيچ چيز عوض نميكنم،

خيلي دوستت دارم وميدانم كه ميداني وچشم هاي نگرانم را ميخواني آن گونه به تو

 وابسته ام كه فكر نداشتن تو ،يعني گرفتن طعم زندگي از من

چه قشنگ بزرگم كردي ،گل نرگست شدم همدم اسرارم شدي آگاه اسرارت شدم و..........

تو دريچه براي اين روح كم سال شدي ،تا به شناخت ومعرفت وپختن برسد

تو چهره ي دوست داشتني من بودي وهستي چهره اي كه هميشه در طلبش بودم وتو

 چه سيراب اين خواسته ام كردي

هرگزفراموش نمي كنم جذبه ي وكششي را كه با تو از عشق ،دوستي ،تكامل و....مي يابم

چه زيباست در كنار تو بودن اما چه تلخ است درد تو را ديدن و مرهمي نشدن.

اين دردها چه زيبايت كرد و چه صبور ماندي

دلش خون بود و پنهان گريه مي كرد            لبش چون پسته خندان گريه مي كرد

      براي اينكه اشكش را نبينم                      هميشه زير باران گريه مي كرد

عزيز دوست داشتني  ترا قسم به اويي كه دلت را پر وخالي ميكند  به نگاه هاي منتظر،

عاشق و نيازمندت /به درون گداخته چون زرت، سرود نا اميدي نخوان اي باران من،

بر خودت ببار