عزيز جانم (۲) باران دلبندم
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

نميدانم چرا اين روز ها فکرم به غير تو به جايی نميرود

ديدن چهره ی زيبا وصبورت  سوالات بيشمار تو و مبهمت!

و من و در ماندگی ومبهوتی

اما هميشه راهی وجوابی هست

شايد کوچکی ما در ديدن اين همه عظمت او ست که ..............

اما هميشه برای خود را سپردن به او صداقت وپاکی بهايی هست

کاش اينقدر کوچک وناتوان نبوديم

کاش کسی به خاطر تمنای نگاه ها مجازات نميشد

کاش جاده ی مهربانی اينقدر خطرناک نميشد

کاش حرف های نزديک بوی ترس نميداد

کاش سوالات زيادمان خطر شرع وعرف نداشت

کاش بازی عشق ترسناک نبود وراندن در جاده ی هموار زندگی

چرا سخت ترين امتحانات برای بهترين بنده ها 

چرا اين همه سوال وترس در آغوش امن رفتن و.............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پس از همه ی اينها /از خودت /به خودت پناه ميآورم /که تمام پاسخ ها را تو جوابی /

وعزيز جانم را فقط به تو ميسپارم وبزرگی تو را در برابر قبول خواسته هايم شاکرم

ياور ما باش که بی داوريم                  گر تو برانی به که روی آوريم