يک تصميم ادبی (قصه های مثنوی ۱)
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٧ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

ميخواهم قصه هايي زيبا از مثنوي براي شما دوستان بنويسم

ونظر شما را درباره ي اين داستان هاي بزرگ زندگي بدانم

البته نظر دادن در باره ي اين بزرگ داستان هاي عرفاني واخلاقي تعمق تامل وتخصص ميطلبد

ومن خوشحال ميشوم تا ايده هاي شما را بدانم من  در پست هاي بعدي نتيجه اي كه خود مولانا گرفته  ونظر شارحان بزرگ ايران را مجمل بيان ميكنم تا با جان كلام حضرت  مولانا بزرگ عارف ايران براي گرفتن  درس زندگي  آشنا شويم يعني با قطره اي از درياي مثنوي او

ودر اين راه از خداوند كمك ميطلبم تا یاریم رساند که  بتوانم اين مهم را به انجام رسانم و جان خود ودوستانم  را با معاني او تازه كنم و حلاوتي بخشم

 تا هر کس به اندازه ی نیازش توشه ای گران بها از آن بردارد

..............................................

مثنوي در 6 دفتر ميباشد وحاوي داستان هاي زياد وبه هم پيوسته اي است

 گلچيني از دفتر اول او

داستان كنيزك و پادشاه  (خلاصه )

پادشاهي عاشق كنيزكي زيبارو ميشود اما روز به روز شاهد بيماري و ضعف كنيزك ميشود او تمام طبيبان حاذق دوران را براي درمان او جمع ميكندآنها همه بي برو برگرد قول مداوا ميدهند اما در عمل نميتوانند  و پادشاه نا اميد شبي خوابي ميبيند كه پيرمرد ي نوراني از راهي ميرسد واو را كمك ميكند

فردا منتظر ميماند كه ناگاه خوابش تعبير ميشود و ان مرد نوراني را ميبيند و او قول درمان كنيزك را ميدهد

دخترك را معاينه ميكند و ميگويد كه او در بهبود كامل جسماني است و بيماري او در روح وروانش است با دخترك خلوت ميكند و نبضش را ميگيرد وشروع ميكند به نام بردن نام شهرها تا به نام شهرسمرقند رسيد

نبض او بر حال خود بد بي گزند                    تا بپرسيد از سمر قند چو قند

نبض جست و روي سرخ وزرد شد                 كز سمر قند ي زرگر فرد شد

گفت دانستم كه رنجت چيست زود                   در خلاصت سحر ها خواهم نمود

خلاصه آن پير ولي راه درمان را مي يابد يافتن مرد زرگري زيبارو  كه كنيزك عاشقش بود و آوردن او از سمرقند وازدواج با دخترك

روزگار با خوشي وسلامتي براي كنيزك ميگذرد و پادشاه در پي يافتن  راهي ..........مرد زرگر را به تدريج بيمار و ناتوان ميكند تا عشق دخترك نيز كم شود

چونك زشت وناخوش و رخ زرد شد                    اندك اندك در دل او سرد شد

عشق هايي كز پي رنگي بود                            عشق نبود عاقبت ننگي بود

 و .مرد زرگر ميميرد و ..............

شاه آن خون از پي شهوت نكرد                   تو رها كن بد گماني و نبرد

گر نبودي كارش الهام اله                         او سگي بودي دراننده نه شاه

شاه بود و شاه بس آگاه بود                         خاص بود و خاصه ي اله بود .

تو قياس از خويش ميگيري وليك                    دور دور افتادهاي بنگر تو نيك

.....................

به نظر شما کنیزک / شاه  /پیر راهنما /مرد زرگر  رمز چه کسانی اند  و..............؟