نجواهای عاشقانه
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ٤ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

گاهی در اوج حس تو سقوط میکنم

چقدر نزدیکت  شدن به تو آسان دلنشین و خطرناک است

خطرش را آن داند که گرمای هم آغوشی با تو را چشیده باشد 

کمتر از آنم که بر تو لاف زنم

ولی آنقدر ذره  میکنم خود راتا  بتوانم  از روزنه ی نگاهت  به سوی خورشیدچشمانت بالا روم

آمده ام بلکه نگاهم کنی /عاشق آن لحظه ی طوفانی ام 

باید تمرین کنم یادم بده عزیز ترینم چگونه برای رسیدن به نگاهت  سبک شوم و ذره تر

چقدر این روزها خودم را گم و پیدا میکنم

خویش را گم میکنم  /   تا من طلبکارم ترا

هر آنچه از ذهنم خطور میکند در کنارم مینهی

وه که با تمام سادگی چه ترسناکند گاهی تمناهایم

گاهی دانستمش و گاه ندانستم که در کنار تمناهایم بدون لذت قرار گرفته بودم

چرا هر وقت که خود را به تو نزدیکتر میبینم دور ترم میکنی.....؟

یعنی هنوز لیاقت ترا ندارم چقدر دیگه باید برایت درس بخوانم تا قبولم کنی ......؟

از آزمون دادن دیگر رنجورم ...دورم نکن ........چشمانم سوی دیدن ترا از دست میدهد

برین بر شدن بنده را دست گیر

عشقم هستی ام بهانه های شبانه ام

  برای آزمودن این معشوق بی قرار در کنار غیرم قرارمده

که کودک تر از آنم که به بازی با آن مشغول نشوم و دل به فریبش نسپارم

گاه چقدر با تمام حس بزرگی کوچکم

چقدر بعضی وقت ها دلم بازی میخواهد به قول  سهراب :

روح من کم سال است/روح من گاهی از شوق سرفه اش میگیرد

/روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد

و چقدر دلم میخواد  گاهی

پرده را بردارم  و بگذارم که احساس هوایی بخورد

/و بگذارم غریزه پی بازی برود /لای هر بوته که می خواهد بیتوته کند

/و بگذارم که تنهایی آواز بخواند

همیشه دلتنگ دلتنگی هایم بوده ام

و بهترین لحظاتم نیز بر این قرار داشته است  

..............................................................

آیا  شما نیز بر این مرا  باورید؟؟؟