افسانه ی یک لاک پشت
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

یک جای خیلی نزدیک  در  اندیشه ای پنهان قصه ای بود و خونه ی مادربزرگی قصه ای پر من ،پر تو، پر همه ی ما، اتاق هایی داشت به اندازه ی همه و با نام هایی از تمنای همه...اتاق هابی مثل اتاق دعا،اتاق ترس، اتاق دعوا، اتاق حسودا ، اتاق نامهربونا،اتاق تنهایی ،درد ،دلتنگی ،پرواز ،انتظارو آرزو ، عاشقا ...خیال باطلهمه چی داشت و داره: آسمون آبی، خاک خوب، کله گنده ها ،کله کوچیکا و ....ویک لاک پشت بود لاک پشتی بارانی که یواشکی و با دقت همه را نگاه میکرد از تو لاکش خیلی هم فکر میکرد، دقیق و ریز بین یولزود دلتنگ میشد و بیشتر نگراننگران، گاه مدت ها در لاکش میموند  از بیگانه های آشنا  رنج می برد و از حقارت بعضی مهمان های این خونه... ناراحتاما فرشته هایی هم تو  این خونه بودند و مراقبش فرشته و همش دور و برش مثل پدر آسمونی و ...دیو های هم کنارش بودند که خیلی آزردش میکردند ...مثل دیو سفیدشیطانو گل نرگسی که حالا خیلی شکننده شده و دلتنگ و ...ولی این حکایت همه ی خونه هاست خونه من ،خونه تو ،دیو های دور و بر من و فرشته های نگهدارتو ...

حالا اون لاک پشت که همه را روایت می کرد برای همیشه از لاکش در آمده و رفتهناراحت به دنیای پاکی ها فرشتهدیگه دیوی اذیتش نمیکنه کسی خبر بدی بهش نمیده همه روشنند دیگه نگران نیست ...وقتی می رفت گل نرگسش ناباورانه به تنهایی خود گریست و از غم او پژمردو شکست  ولی از رد عبورش از اون دوردست ها سایه ای رسید از جنس نور و رفت تو جسم خاکی جسمی لاک پشتی  به جامانده از یک رویا ،یک رویای محال...رویایی آسمانی آسمانی پر ستاره ستاره ای پر درخشش ،نوری پر از دریچه، دریچه ای به وسعت بی وسعت عشق و قدمت آرزوهای برآورده نشده و در عطش غرق شدن. دستی آمد با عضلات بهشت و به اون گل جان دوباره داد.هدیه ی خدایی او برای گل نرگس بازم یک لاک پشت بود با روحی گم شده که در جستجوی خواهش ترنمی سر از این قالب در آورده بود و حالا شده مأوایی برای ترنم خواهش هایی پاک

حالا لاک پشت قصه ی ما عاشق شده یک عاشق حسابی یک موجود  سبک بال و رها یاد گرفته بپرهفرشته اونم با بال گلبرگ های یک گل ضعیف تونسته اوج بگیره تا دوردست های خیال تا وادی رمزها و عطش ها ،تا جایگاه حرف های ناشنیده برای معنی ،تا وادی بی معنا، تا پیدا کنه خود حقیقیشو تا پل های خوشبختی رابسازه ...گاهی خودشو محبوس میکنه گاهی گم میکنه گاهی گم میشه ولی هست و من دارم اونو میبینم که بی بال چقدر اوج میگیره و چقدر زیبا میپره ولی گاهی یادش میشه گلبرگ های گلی که باهاش پریده خیلی ضعیفه و اون گاهی اونقدر اوج میگیره که خیلی چیزا یادش میره حتی عاشقی را...یادش میره برای گل می خواسته بپره ولی اونقدر از گلش دور میشه که نمیبینه نگرانی و دلواپسی اونو و فراموشش میکنه و گل  غریبانه و ناباورانه فقط نگاهش میکنه تا بوقتش خودش جوابش را پیدا کنه و بیشتر به گلش برسه و  نوازش کنه و ...چون گل ها زود می پژمرند اگه ...

گاهی خیلی با حساب کتاب و معادلات  میپره میخواد حسابی تو پرواز قوی بشه گرچه حالا حسابی پرنده شده ولی پریدن اون بی حساب و کتابه ویادش میشه که علتی که اونو پرونده توی هیچ فلسفه ای معلولی نداره و هیچ عاشقی برای عشقش نمیتونه دلیل بیاره

علت عاشق زعلت ها جداست         عشق اصطرلاب اسرار خداست

 و به جای فکر کردن باید پا در وادی عمل بذاره و خودش میدونه وادی سختیه ولی گاهی حقیقت را با رویا اشتباه میگیره و چشماشو میبنده که کاش همون رویا باشه چون خیلی اینطوری راحت تره ...ولی کاش بیدار بشه کاش یاد بگیره  پای در ره باشه ولی خوب اون یک لا ک پشته دیگه  ...افسوسکاش خیلی چیزای دیگه هم میشد یاد لاک پشت های عاشق داد که با عشق میشه زیبایی را ساخت نه با زیبایی عشق را به قول آندره ژید :کاش زیبایی (عظمت)در نگاه تو باشد نه در آن چیزی که بدان می نگری ...

حال خوشحالم که لاک پشتی هست احساسی ،با روحی آسمانی، وجودی ثمین، پر از بوی خدا ،جنس نور، گرچه لاک پشت بودنش اونو خیلی دیر به مقصد میرسونه ولی مهم اینه که  اون میرسه ولی با گام های خودش نه ... ولی ممکنه گاهی هم خیلی زود دیر بشه                                

خوشحالم که روح آسمانی یک لاک پشت زمینی را میتونم ببینم وشاید بتونم با بال های بی بال او منم بپرم تا اوج دور بشم تا نقطه ی هیچ و هیچ بشم تا نقطه ی دور ... و بگم چقدر شیرینه بودنش و چقدر تلخه نداشتنش ...افسوس