يادم باشد تنها هستم
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چندي است كه آسمان دلم ابري است و بارانهاي مداوم اشكهايم باغچه ي كوچك دلم را طراوت بخشيده .احساس تنهايي وفشار شديدي بر وجودم حاكم گشته .دلتنگم ازكساني كه نزديكمند دوستم دارند و آزارم ميدهند هر چه نزديكترند بيشتر .دلم از اين همه فشار گرفنه  وميخواهد فرار كند

بايد امشب بروم /بايد امشب چمداني را/

كه به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد بر دارم

وبه سمتي بروم

رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند

خسته ام از نگاه هاي حسرت زده به خوشبختي ام!!!

اين روزها فقط ياد تو گرمي وجود تو وحمايت توست كه آرامم ميكند مثل تمام سالهاي نتهايي ام در غربت.آه اگر تو نبودي من در اين زندان  بي كسي ها چه ميكردم؟؟ !..................

اين روزها حس عجيبي دارم پرو خالي ميشوم .گاهي نيستم وگاهي پر عشق توام

نور ميبينم در ظلمت من پر از فانوسم

من پراز نورم وشن /وپراز دارو درخت /پرم از راه  از پل ازموج

پرم از سايه ي برگي در آب /چه درونم تنهاست

اين روزها يكي پيدا شده كه دلتنگيهابم را بيشتر كرده و دوستش دارم .نميدانم چرا ونميفهمند چرا؟

معبود من از اين تنهايي مرا به درياي معرفتت هدايت كن و قطرهاي بر من بيافشان.بابت اين دريچه كه از تنهايي برويم گشوده اي ترا شاكرم

عشق زاييده ی تنهايی است وتنهايی نيز زاييده ی عشق است