سردی دستانم
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

در  اتاقی  که  به  اندازه ی  تنهایی  توست

نقشه ای می کشم از روی خیال

و ترا تا آن سوی حریم صحبت

که به جز عشق و دلم هیچ نبود

به تماشای یک حسرت بردم

به تماشای شرار چشمان

 به سراپرده ی یک قرن تپش

 در حصاری کوچک، که در آن نزدیک ترین فاصله ها،

قد یک دنیا بود

و دل گم شده در تاریکی ،پی چیزی می گشت ...

یک تمنای عمیق،

در دل خلوت ترسنده ی شب...

حسرت من سهمی است

که ترا در قاب خیال ،سال ها می کشد آه

در نگاهم عطش یک هرمی است که در آن شعله ی شب ،

می کشد سوزش گرمای ترا از میان دستت...

سردی دستانم تا همیشه جاری است تا همیشه محبوس ...

و به این اندیشم

 که چرا مکمن بازوهایت، در ستبری برت،

 حسرت نازک یک روح نحیف را ندید...

و به این اندیشم

بهره من شاید

دیدن اوج سبک بالی توست

بعد میقات آن دلتنگی

یا در آن سوی زمین،که تو در جشن شکوفایی دل،

 آذین می بندی،تازه آباد دلت را پررنگ

بهره ی من شاید

خواب نوشین یک شام غریب ،یاد آن وقت وداع ،

زیر آن طاق کبود،

زیر تکرار بلند کاج ها،

در گذرگاه تپش، بعد یک بوسه ی آه ،

در دل خلوت تاریکی هاست.

من در این تاریکیست که ترا گم کردم...

و در این تاریکی، قرن هاست که  ترا می کشم آه...

بهره ی من شاید

 شعله ی سوخته ایست بر دل لب ...

بهر ه ی من شاید

ساز آن آوایی است که مرا ،سال ها می خواند

بهر ه ی من شاید

 جان دادن اندوه صدایی است که از دور برایت خواند: بی هوایت هستم