منتظرطلیعه ی غرب!
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

از وقتی تو هستی

دچار ابهام رنگ ها شده ام!

نقاشی را با سبک نگاه تو دوست دارم!

بودن را در عین نبودن در دستور زبان عشق در نمودار هستی رسم می کنم! 

و خدا را درنگاه تو می بینم! در چشمان طالب عشق،درصبوری و پارسایی ات .

با تو در رگ برگ های هستی جاری می شوم،صدای عطش حسرت را می شنوم! زنگ باران را !

و با آهنگ نفست دلم را می نوازم!

از وقتی تو هستی...

صدا ها را می بینم ،دست های بلند شدن را می شنوم، از آن بالا می روم، بر قله های مه گرفته ی خلوت آرزوها اوج می گیرم ...و از نردبان تمنا می افتم! آه که چه قدر این افتادن را طالبم! 

زیباترین آرایه ی هستی را با دستان گرم تو لمس کرده ام ! پارادوکس را از زبان عشق تو آموخته ام .

عشق این بزرگ ترین پارادوکس دنیا ! زیباترین معنای جمع اضداد! 

پارادکس یعنی تو حرمان و هجران را با نوش جانی می پذیری،درد را مشتاقانه در آغوش می آری از رنج درد،می نالی ...اما رهایش نمی کنی! هستی و نیستی ،خطایی و صواب،دردی و درمان...او معنای تو می شود و تو بی او هیچ!!!

 

در انتظار طلوعت ...کبوتر دلم را در امتداد شب ،جایی که خورشید یاد تو روشنم می کند،به بوی روی تو پرواز می دهم...

با حسرت ،رو به شرق داشتن تو ،بال می گشاید ولی ...آهنگ غرب وجودت می کند به زادگاه تولد پروازش...به سوی تویی که سیاره ی عشقش شدی ،آفرودیت من، آناهیتای وجودم ،ناهید کهکشانم ... تک سیاره ای که از غرب به شرق حرکت می کند مثل تو که از غرب طلوع کردی و در شرق نشستی! ولی اغلب از یادت می رود که گاه طلوع است  و تاریکی و دل تنگی منتظر درخشش غرب!

بر هره ی پنجره ی اتاق تو می نشیند، همه جا بوی تو پیچیده! مستش می کند ،لبریز دل تنگی می شود و باز می گردد...

این حکایت شب های کبوتر بی قرار دل ماست!

آهنگ صدایت او را هرشب مهمان خود می کند و او را هوایی پروازی بی بام!

و تو چه قدر این کبوترکوچک دلم را  به هر سو می کشانی و چشم انتظار و خسته بر می گردانی! ؟دل کوچکش طاقت این همه دل تنگی و پروازهای دراز مدت ندارد او بی عشق تو می میرد! و نه برگ آن دارد که سازد با صبوری...

اما به امیدی زنده اش می دارم ،بر بام آرزوهای سپید می نشانمش و به نوای بلبل باغ  امیدوار...می دانم تو باز می گردی، این را پرستو ها در گوشم خوانده اند ! آن ها می دانند تو درهیچ  کشی جز من نمی گنجی! که وجودت را گرم عشق و امنیت کند با تو زنده شود و زنده ات  کند و هیچ عطری مثل حضور تو ،اقاقیای وجودم را لبریز بودن نمی کند او می داند تو باز می گردی...! اما...ترسی همیشه هست از رویا بودن محض تمام این خیال ها!!!

و مبهوت این که مرغ دلم :

" نشسته به بامی که بامیش نیست،شگفتا دلش می زند باز پر !"

تفألی می زنم به حافظ و چنین می نوازدم! 

درد ما را نیست  درمان الغیاث                       هجر مارا نیست  پایان الغیاث

در بهای بوسه ای جانی طلب                        می کنند این دلستانان الغیاث 

هم چو حافظ روز و شب بی خویشتن            گشته ام سوزان و گریان الغیاث