ترنم یک روح خسته

 

روزگار کودکی همون روزایی که یادم میاد برای اولین بار معنی آرزو و شیرینی داشتن رویا را درک می کردم همون روزایی که یاد داشتم با چشمان بسته ودستان باز پرواز کنم حس داشتن تو پر پروازم شد و همه جا مراقب و همراهم .لحظه ای نبود که که تو در هاله ی دیدگانم نباشی و به من امنیت ندی...

با این رویا شروع کردم به رشد کردن خیلی زود تو چرخه ی هستی بزرگ شدم با قبول مسئولیت های سنگین...دویدن را یاد گرفتم دویدم ،دویدم ،خوندم و پریدم و با یک جهش از روی دوران تکامل رشد پریدم بدون طی طریق ...همش دویدن بود البته زمین خوردنم داشت گاهی با صدایی سخت ...اما بلند شدنو خوب یاد گرفتم دوباره ، دوباره و ...و علت تمام بلند شدنم تو بودی حس مطلوب تو و چشمان نگران،مهربان و مراقبت که همیشه حفظم می کرد و همراهم بود.

خوب ...رسیدم خیلی زود ، پختنی به قیمت جا گذاشتن دورانی پرشورازبازی و شادی و رشد ، رسیدم ...اما به کجا...؟! سیبی کال که زودتر از موعد رسیده بود ...سرم گرم صدای تشویق و تحسین همیشگی اطرافیانم شد و فکر کردم باید بازم بدوم تند تر ...و کسی نبود و دستانی که در مسیر مانع سرعتم شود و برای رفع خستگی و کسب انرژی دوباره لحظه ای نگهم داره و نوازشم... تا بچشم طعم لذت بردن از دقایق را و من شیرینی لذت بردن را تو برنامه هام نداشتم یعنی برنامه های من پر شده بود از انجام وظیفه و خوندن...و من فکر می کردم بازم باید دوید وبدون انرژی و باتری بازم دویدم و حس می کردم پایان خط حتما استقبال خوبی از من میشه و هنگام رهایی و استراحت من میرسه ...و پایان خطی در انتظارم نبود...

البته لذت هایی هم بود که هنوزم هست و پتانسیل تمام نفس های من و دویدن هایم ...لذت خوندن،خوندن برای پیدا کردن تو ،لا به لای واژگان ...همه ی واژگان علم وادبی که به تو ختم می شدند و برای تو آفریده شده بودند برای تعریف تو، برای تنفس تو برای تداوم حیات...

اما با تمام رشد و سرعت سیر تکامل فیزیکی تنها چیزی که هرگز بزرگ نشد و فرسوده ، تازه ی تازه موند بکر و نابسوده؛ رویای یک روح کم سال بود که از بچگی به من معنا و حیات می بخشید رویایی که آرزوهاش بوی بلوغ می داد بوی بارون بوی تو چون اونو تو هیچ کتاب و مکانی جا نذاشتم هر روز با فکر کردن و تیمار و نوازش عزیزش می داشتم تنها دلخوشی لحظات سخت دویدنم...حال در عین نا باوری و بهت و حیرت تحقق شیرین این آرزوی محال کنار دیدگانم  نشسته اما در وضعیتی تلخ ...

آرزویی تحقق یافته ...در دورانی که ممنوعیت تحقق آرزوهاست و نمیشه در آغوشش کشید و ...فقط باید نگاهش کرد استشمامم نمود و آهش کشید آه...مثل تحقق رویای آزادی برای پرنده ای بی بال ...

اما شیرین ترین حادثه ی زندگی ام درک و رسیدن به همین لحظات بود و

علت نهایی بقای نفس های من 

که معنای تکامل روحی خسته است و تبلور احساسی از یگانگی تو وتنفس بوی مقدس عشق و درک رسیدن به آرزوی پرواز، پروازی با تو و دلپذیر اما بی بال!

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسين

سلام ... ترنم عزیز و گرامی .. عید سعید فطر بر شما فرشته بی همتا مبارکباد... امیدوارم خداوند مهربان همه روزه هاتون رو قبول کند...

رهاورد

استاد باز دير اومدم.ببخشيد. معمولا دير ميام. كلا آدم "دير"ي ام. درست بشوام نيست هركار ميكنم. بايد عيد فطرو تبريك مي گفتم. قبل ترش بايد ماه رمضونو تبريك مي گفتم. بايد شباي قدري كه توي جمعيت داشتمو تعريف مي كردم. بايد حسمو مي گفتم.نشد. نيومدم. كم كم مي نويسمشون. اگه آدم ديري نبودم تا حالا نوشته بودم. ولي شايد چيزاي بزرگ رو نشه به كلمه درآورد. اين هست، ولي يه رسالتي هست كه مي گه بگو، بنويس، تعريف كن. هر چقدرم كه دير باشي. ترنم روح نه خسته تونو چند باري خوندم و خستگيم دررفته. ياد كلاساتون مي كنم هراز چندي. همه عاشق ادبيات و كتاب و شعر شده بوديم. به واسطه ي انرژي و عشق شما. عكس تو وبلاگم يه غريبه س كه به خاطر معصوميتش آشناي وبلاگمه. يه دختر توي حرم حضرت معصومه (س) به اسم اسماء. .چندروز پيش اومدم دانشگاه مدركمو بگيرم سراغتونو گرفتم كه اون روز كلاس نداشتيد. مشتاق ديدار[گل][گل][گل]

شادروان باران

ترنم عزیز :اینجا پر از انرژی تازه است میدونی اینجا بوی باران داره لطافت ‘

TeaRs Of BLood

چه خوب که تو این آشفته بازاری که گفتی امید داری که کسی میاد..فک کنم جز امید کار دیگه ای هم نمیشه کرد!! هوم!! چطوری استاد؟!..چیکارا میکنی با زندگی؟!..منو هنوز یادته؟! چند وقت پیش تو یه سایت یا جایی این شعر عنوان وبلاگتو دیدم بعد یادت کردم! همین..![گل]

طره

سلام با آیا واقعا می توان سوگندرا خورد!؟ به روزم

سلام ترنم عزیز

شرقشناسم [گل] از اینکه می بینم هنوز می نویسی خوشحالم [دست] موفق باشی[گل]

محمد

سلام

سبو

با شعری از فروغ به روزم چرا توقف کنم چرا ؟ پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند افق عمودی است افق عمودی است و حرکت : فواره وار و در حدود بینش سیاره های نورانی می چرخند زمین در ارتفاع به تکرار می رسد و چاههای هوایی به نقب های رابطه تبدیل می شوند و روز وسعتی است که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمی گنجد چرا توقف کنم ؟

شقایق(پاییز)

و کاش دنیا لحظه هایی داشت که میشد ندوید و فقط نگریست!! وکاش........... کاش.......... و تمام ای کاش هایی که به انسان حس بودن می بخشد حس این که هست !!

زهرا

سلام خانم صادقی...خیلی خیلی زیبا...پرازاحساس...ومثل همیشه پر از حس زندگی بود....ومثل همیشه یه دنیا دوستتون دارم. [گل]