یک داستان از یک کبوتر!

دیشب شب غریبی بود اغلب شب های من همین طوری اند ...کنار پنجره ی دل نشسته بودم که کبوتری دیرآشنا که همدم چشمان بی خواب و نم دار منه کنار خستگی هایم نشست و برام قصه ای گفت از خودش تا خوابم ببره...منم قول بهش دادم که این جا بنویسم:

سال ها قبل وقتی که این کبوتر بچه بود و تازه پروبال گشوده ،خریداری شیفته وار او را برای خودش خرید و برای مراقبت از اون اول بال هاشو چید همشو ! تعجب(آخه رسم کفتر بازها اینه برای دراختیار گرفتن کفترهای تازه خریداری شده و این که دوباره یاد وطن و یارشون نکنند تا مدت مدیدی پرهاشو می کنن تا ذهن کبوتر،پریدن به اون سو را فراموش کنه و به خونه ی جدید انس بگیره!)خلاصه براش قفسی می سازه و شدید مراقبت و کنترل می کنه تافقط مال اون باشه...شیطان

کبوتر قصه ی ما خیلی زود بزرگ شد هر وقت آسمان را نگاه می کرد و کبوترهای دیگه را می دید آه می کشید ...افسوسبهش گفته بود اگه بپری می میری شکارچی ها همه مترصد تواند و برای در امان موندن از خطرات تو بی بال باشی بهتره نگران...خلاصه سال ها همین طوری اون کبوتر زنده موند یک کبوتر بی بال و پژمرده ...دل شکسته

پرنده ی قصه ی ما شب ها که خودِ واقعی کنارش می اومد با بالهایی که هیچ کس نمی تونست ازش بگیره ، پرواز می کرد البته زود برمی گشت حتی تو خوابم اجازه نداشت زیاد بپره خطرات همیشه در کمین بودند!!! ناراحت اون تا پیش خدا می رفت اغلبم با خدا درد دل می کرد ،گریه ،رایزنی ...گاهی هم قهر قهرگاهی آشتی...قلب

اما در یکی از شب های غفلت در تاریکی چشمان مراقب! خودشو به انتهای آسمون رسوند تونست کامل پرواز کردن را تجربه کنه لذت پرواز را با درآغوش کشیدن آسمون حس کنهفرشتهحسی بی بدیل...پیش خودمون بمونه از اون شب پرنده ی ما حسابی عاشق شده مژهعاشق آسمون ! آسمونی گرم ،امن ،بی خطر ،وسیع...قبلا تو خواب می پرید، اغلب می افتاد و نمی تونست اوج بگیره و کلافه می شد آخحتی بوی آسمونو نمی تونست خوب حس کنه، بفهمه ...فقط خیال محض ...الان دیگه اون کاملاً تو بغل آسمون بود مگه میشه آسمونو بعد از چشیدن ترک کرد ؟! فکر نداشتن این حس برای کبوتر قصه ی ما یعنی مرگ!

سالیان ساله که بعد از اون شب نگه داشتن  پرنده ما توی قفس سخت ترین و ظالمانه ترین کار دنیا شده  اون لذت پرواز را با به آغوش کشیدن آسمون لمس کرده بود...گرچه پریدنش خلاف طبیعت پرنده ها در دل شب اتفاق افتاده بود!!! اما از اون زمان اون عاشق همه ی شب های پرواز شده ...شب ها به عشق پریدن دور از چشم مراقبین تا صبح بیداره ، اونم با بال های خیالخیال باطل

حالا این پرنده ی غریب ما هر شب کنار پنجره ی انتظار، چشم به آسمون می دوزه تا ماهش درآد و اون با نورمهتاب  آسمون را بسپره...اما ماهم گاهی همین دلخوشی را ازش می گیره و دل کوچیک کبوتر ما خیلی تنگ می شه و گاه آسمونم برای پریدنش تنگ تر.

از شما چه پنهان مدتیه کبوتر عاشق ما شب ها هوایی می شه ،هوا هم که ...آخ ...بگذریم از دست دلتنگی ها و سفری بودن هوا !!! وقتی شوق پرواز به جان ضعیف کبوتر بی بال ما میاد نفسش دیگه بالا نمیاد...کبوتر اگه آهنگ بام یار نکنه ،پرواز نکنه می میره بال را شاید ازش بشه گرفت اما حس پرواز را ،دل آسمونو میشه...؟!!

/ 10 نظر / 194 بازدید
ن

[چشمک]سلام وب جالبی داری ب مام یه سر بزن خوشحال میشیم

گم گشته مولیان

امیدوارم همیشه بال پرواز داشته باشه اون پرنده دلت و در اوج باشه

فـاطــــــ ــــــمـ ه

برای کشتن پرنده تیر و کمان لازم نیست بالهایش را بچینی خاطراتِ پرواز روزی صد بار او را خواهد کشت... خیلـــــــــی قشنگـ بــــــود... [گل][گل]

تبسم

آن کبوتر که لب بام شما پر زد و رفت دل من بود که آمد به شما سر زد و رفت [قلب][قلب][ماچ][قلب][قلب]

رهاورد

کاملا درک کردم کبوترو، شوق پريدن و پروازاي خيالي توي قفس! خيلي مزه مي ده، دل آدم قرص مي شه كه پروازي هست، آسموني هست، و قفسي نيست و نبايد باشه! دلم براتون تنگ شده ترنم عزيزم، خيلي خيلي خيلي زياد. ببخش كه زياد پيام نمي ذارم، آخه من قفسم يه وقتايي از جنس ديوار مي شه! دلم مي خواد دربيام از توش، براي هميشه. مشتاق ديدار و شنيدن حرفايي كه با هزاران شوق سر كلاس مي زديد[لبخند][ماچ]

رهاورد

از ديشب بعد از مدتها به وب باران سر زدم و نشستم زير چكه چكه هاي بارون عشقي كه از نوشته هاتون جاري بود... كنجكاو اين غم پرانرژي ام، دوست دارم خيس خيس از اين بارون بشم، دوست دارم هميشه برام حضور داشته باشه، زنده و تازه و ملموس! دوست دارم بشينم پاي سفره ي هر كي كه وصله به ابر، پر كنم پياله را! دلم باز براتون تنگ تر شد، كاش اگه ...ميايد خبرم كنيد ببينمتون

تبسم

در چهارمین سالروز درگذشت قیصرملک ادب؛ مثل همیشه این شعر تقدیم به بهترینم: من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم چه شب ها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نم نم ؛ تو را دوست دارم نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی ! من ای حس مبهم تو را دوست دارم سلامی صمیمی تر از غم ندیدم به اندازه ی غم تو را دوست دارم بیا تا صدا از دل سنگ خیزد بگوییم با هم : تو را دوست دارم جهان یک دهان شد هم آواز با ما : تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم . روحش شاد و یادش گرامی باد.

پریسا

متن خیلی قشنگی بود.احساس کبوترو درک میکنم.بعضی شب ها من هم همین حس رو پیدا می کنم می خوام از خونه بزنم بیرون اما... به همین دلیل پشت بوم خونمون می شه راه نجاتم از این حس بد... تنفس هوای تازه حلمو بهتر می کنه.سپاس فراوان.سایت بسیار جالبی دارین.

علی

درود دوست عزیز وب سایت بسیار خوب و وزینی دارید اگه مایل به تبادل لینک (به نام =پارسوماش.علی بیگی)داشتید خوشهال میشم در خدمتتون باشم پیروز و شاد باشید . --------------------------------------------------------------------------------

elahenili

سلام خسته نباشی.بعلت هم اسم بودن وبلاگت با وبلاگم دوس داشتم ی سری به اینجا بزنم.خوبه! برام نظر بذار خوشحال میشم.[گل]