زادگاه میثاق عشق

 مسافر عشق! 

 از بوی گذر تو خاک کعبه ی آشنایی ها جان گرفت عطر تو در بهشت خاطرات دل پیچید ،گل اشتیاق یار شکفته شد و آهی حسرت بار از بندهای پایی اسیر به گوش جان رسید

خوش آمدی و قدم بر دیدگان حسرت زده ی بیت المقدس عشق نهادی تا کوچه های شهر از رد عبور تو عطردوست را به مشام خانه دلتنگ تو برسانند و زدوده شود غبار خاطرات دلتنگی های کعبه ی آشنایی دل...کعبه ای که از بهشت هدیه ی من و تو شده بود برای تبرک قدوم عشق و طواف دلتنگی های معشوق 

هر کسی کاو دور ماند از اصل از خویش        

                       باز جوید روزگار  وصل  خویش 

این کعبه ی ،کعبه ی تولد میثاق من و توست کعبه ی رازهای نگفته ی دل ،زادگاه کودک رویای شیرین سال ها در انتظار تو که در یکی از شب های روشن دلدادگی با شکافتن کعبه ی دل ، در دستان فرشته های مراقب عشق به دنیا آمد

 چه شب ها که نبودی و احرام دلتنگی ها بستم و به دیدارکعبه ی میثاقت شتافتم زیارتت کردم و ندیدمت!!! فقط خاطراتت را درآغوشم کشیدم و بوییدمش...

 چه شب ها که کنار حرم سال ها تنهایی ات نمازت کردم و تا صبح به یاد شب زنده داری های عشق ،تولد پاک داشتن تو ...در آغوش امن بوی تو خفتم و گرد و غبار نبودنت را توتیای چشمان به راه تو کردم .

 این مکان همیشه مقدس می ماند چون خدای عشق ناظر و دستان ابراهیم عشق سازنده ی آن است .این شب ها که تو در آن حرم قدم نهاده ای به زیارتت می آیم و رد دستان ابراهیمت را بوسه گاه عطش دلتنگی هایم می کنم.

گذرگاه بهترین روزهای من ، زیارت و تجدید خاطره با همین کعبه ی مقدس عشق توست

 آسمان این شب های من روشن اند اما بی رنگ و من تا صبح کنار این شب ها بیدارتم چه قدر این روزها که روزهای حج توست دلتنگتم با بال های اشتیاق هرشب به گرد کویت آیم و با پاهای شکسته بازمی گردم!

حال تو در هر زمانی قدم براین کعبه بنهی و ماه ها آید و نیایی... سالی بگذرد و تو دیر تر آیی ،قدم هایت را درشرق جا بگذاری و بر بال های پرسرعت غرب بنشینی ،مسافت دور را کوتاه کنی و زودتر برگردی تا دوباره سرت را در گریبان روزمره ای کنی و...!!!پشت بر قبله ام کنی و گرد بی اعتنایی برچشمان زایرت پاشی... این منزل فقط چشم به راه توست و تو را می طلبد...تازگی آبادی اش با نفس تو جان و نام می گیرد. بروبی یا نروبی اش، صلایش بزنی یا نه طوافش بکنی یا نکنی!

این کعبه،بیت المقدس زادگاه عشق من و تو خواهد ماند تا همیشه

قبله ی خاطرات رویایی من

و در غرب دلتنگی ها می ماند

می ماند چشم به راه تو و من!

/ 11 نظر / 174 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نارون

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند.... من چه بگویم وقتی واژه ها سرجایشان نیستند و یک چندیست غزل ناز می کند...

فتح

بنام خدا ای سرو ناز حسن که خوش میروی به ناز عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش بشکست عهد چون در میخانه دید باز دل کز طواف کعبۀ کویت وقوف یافت از شوق آن حریم ندارد سر حجاز

فتح

این خانه که پیوسته در و بانگ چغانه ست از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه ست این صورت بت چیست اگر خانۀ کعبه ست وین نور خدا چیست اگر دیر مغانه ست

دلخون

درود به ترنم زیبا دل آمدم و خواندم سروده های ان دل زیبا را و بی وقفه دل به سرآیش برخاست که تقدیم حضور مبارک می نمایم ... وو اما بعد: نمی دانم بگویم حال خود را دراین دیوانگی احوال خود را که امشب با نوایت ساز کردم دلی آکنده را سر باز کردم سر خم آمدم صد باده خوردم زبوی مولیانت ساده مُردم تمام واژگان را نوش کردم تن گفتار تو آغوش کردم گرفتم آن ردای ساده پوشت قبای قبلگاه نوش نوشت به مستی هی زدم پیمانه ای باز بنوشیدم زجستار تو با آز بدیدم حالت مستی فزون است درون واژگانت او برون است تماشا کردم حظّی گرفتم تمام بود او شد در سرشتم .... ادامه دارد

دلخون

بدیدم جای باران عشق گل کرد ز تاک رفتنش دُردانه مُــل کرد دگر از وصل مدفن نیست مقصود ولیکن مدخلی باشد برآن بود که ترک این زمین پَــر باز دارد بسوی آسمان پرواز دارد اگر مرغی جهید از تارک تن نترسد چونکه راهی شدبه گلشن خلاصه قصه ی باران چنین کرد دل دلداده را او آتشین کرد کنون بینم در او عشقی فزونی که اندر خویش دارد صد نشونی گریبان چاک او گردیده هر دم زعشق لایزالش گشته بی غم غمش تنها رسیدن تا برش نیست عطش دارد و غیری در سرش نیست امید وصل او این گونه باشد وصالش با خدا پر چونه باشد گذر گاه زمین در آسمان است برای دیدنش صد ها نشان است در این پیچ و خم صد ها نشانی دل دیوانه ام را برده آنــــی به یکباره دلم را شور سرزد می خم خانه اش جانم شرر زد گرفتم باده ی مستانه از او بنوشیدم جهانی از لب و رو ....... ادامه دارد...

دلخون

قسمت سوم: لبش شور و شکر ریزد به جانم زدل بیرون جهد شعر از نهانم به رقصم برده و وجدی نهانی نمی داند سماع ام را جهانی نه دستار و ردائی مانده در بر نه عقل ناتوانم مانده دیگر تمام هستیم را دل گرفته میان دل خدا محفل گرفته زحسنش دم به دم آتش زبانم کجا خاموش می گردد نهانم عطشناکم عطشناکم عطش ناک خنک آن دم که پرگیرم از این خاک ..................... نازنین همراه و همدل قدیمی این گونه شرار به جان دلخون افکنده و از خود بی خود و با عطش سوز ناک عاشقانه ات تا عالم لاهوت او را همره خود راه برده ای چگونه سپاس گویم ترا که این چنین با چکامه هایت دل می بری ..... و اینک تنها سکوت می نمایم که آتش درون را سکوت صد زبان است [گل]

در عشق تو، عقل سرنگون گشت جان نیز خلاصه‌ی جنون گشت خود حال دلم چگونه گویم؟ کان کار به جان رسیده چون گشت بر خاک درت به زاریِ زار از بس که به خون بگشت، خون گشت خون دل ماست یا دل ماست خونی که ز دیده‌ها برون گشت؟ درمان چه طلب کنم؟ که عشقت ما را سوی درد رهنمون گشت آن مرغ که بود زیرَکَش نام در دام بلای تو زبون گشت لختی پر و بال زد به آخِر از پای فتاد و سرنگون گشت تا دور شدم من از در تو از ناله دلم چو ارغنون گشت تا قوّت عشق تو بدیدم سرگشتگیم بسی فزون گشت تا درد تو را خرید عطّار قد اَلِفَش بِسان نون گشت عطار که بود کشته‌ی تو دریاب که کشته‌تر کنون گشت

فاطمه

سلام خانوم صادقی... خوبین؟ دلم براتون خیلی تنگ شده... حتما" بهتون سر میزنم... من حسابداریِ میرم با شقایق... رشتمو دوس دارم... این ترم فارسی عمومی داریم ولی هیچ کلاسی به قشنگی کلاسای شما نیست همش با بچه ها ذکر و خیر شماست

فريدوني

با سلام خدمت شما همكار گرامي و دوست داشتني. همواره ياد نكوي شما در دل ما ماندگار خواهد بود. آرزوي ديدار شما اميد ماست.