شرح مختصر داستان کنيزک

نظر برخي شارحان

شاه كنايه از روح انساني يا حق

كنيزك ......................نفس

زرگر ................هوي (عوالم مادي و زيبايي حيات حسي )

شربت زرگر .........معرفت

طبيب غيبي............. جمال حق

............................................................................

1- داستان كنيزك از عشق حقير حسي درميگذرد تا به عشق بزرگتر كه ماوراي حسي است برسد

2- اين داستان از عجز عالمان از درمان به علت غرور بيجا ي انساني  ميگويد(نديدن قدرت خدا)

گر خدا خواهد نگفتند از بطر                           پس خدا بنمودشان عجز بشر

از قضا سر كنگبين صفرا فزود                    روغن بادام خشكي ميفزود

هر چه كردند از علاج واز دوا                     گشت رنج افزون و حاجت ناروا

3- در حقيقت جهان بر محور خيال سير ميكند (ديدن طبيب غيبي در خواب )

4-آلودگي به عشق دنيا – ضرورت فارغ گشتن از خويش با كشتن زرگر و آماده شدن براي عشق با رياضت و مجاهده وترك دنيا

5- اينكه حكم شاه حاكي از ظلم نبود به دستور حق بود كه سرش را حكيم ميداند و عام در نمي يابند

آنكه از حق  يابد او وحي و جواب                     هر چه فرمايد بود عين صواب

.....................................

داستان بعدی پیر چنگی است از دفتر اول

/ 41 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیــــــــر مهرآزاد

ما پای زهردرکه کشیدیم کشیدیم امید زهرکس که بریدیم بریدیم دل نیست کبوترکه چو برخاست نشیند از گوشه بامی که پریدیم پریدیم وحشی بافقی

روح الله

سلام اول يه حدس بزنم ؟شما ادبيات فارسی ميخونيد نه؟دووم اينکه وبلاگت زيبا تر شده

سوشيانت

این دفعه بیاین تو این نظر سنجی شرکت کنین لطفا ممنون میشم عزیزانم 17/مهر/1385

۞ کالاندرا ۞

زین دو هزاران من و ما ای عجبا ، من چه منم گوش بنه عربده را ، دست منه بر دهنم چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه ور بنهی پا بنهم هرچه بیابم شکنم زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود گو طربی در طربم ، گر حزنی در حزنم تلخ کنی تلخ شوم ، لطف کنی لطف شوم با تو خوشست ای صنم لب شکر خوش زقنم اصل تویی ، من چه کسم آینه درکنار تو هرچه نمایی بشوم آینه ممتحنم تو بصفت سرو چمن ، من بصفت سایه تو چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم بی تو اگر گل شکند خار شود درکف من ورهمه خارم ، زتو من جمله گل و یاسمنم دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم هرنفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم

صاحب قصر يخی

سلام ترنم عزيز گويند عاشقم ايا عاشقم...گويند با تو ام ايا با تو ام..بويت گرفته اين تنم..بوي گل پيراهنت... پژمرده در چشمان تو..در حسرت دستان تو..سرگشت و مجنون ومست..اي بي وفا در راه تو.. گفتم صدايم ميكني ..عاشق ترينم ميكني..رفتيو من بي هم صدا..مردم درون لحظه ها.. هر لحظه داغي ببر تنم..من خسته اي بي هم دمم..تنها تويي راز دلم..فرياد كردم با توام.. در خلوتم نامت ستاره بود وبس...در حسرتم عشقت بهانه بود وبس عزيز اميد وارم از شعرم خوشت اومد باشه من به روزم نوشته من تقديم به كساني كه ميخوان با عشق بيشتر اشنا شن نظر تو عزيز دنيا سردم را گرم تر ميكند در ظمن منتظرم زودتر اپ کنی بدرود

يوسف

سلاااام به چقدر گل...مثل خودت...

مرد دلتنگ

سلام... طاعات قبول... شرح خوب و جالبی بود... مرسی...

احمد بندری

سلام......ديگه اپ ميکنی و خبر نميدی.....؟ خيلی باحالی.......من اپم .......زود بيا...........

گمگشته

وای... چرا بروز نمی شين؟!!... نکنه خدای نکرده مشکلی پيش اومده... من بروزم و خوشحال می شم سری به حلقه بزنين...