سردی دستانم

در  اتاقی  که  به  اندازه ی  تنهایی  توست

نقشه ای می کشم از روی خیال

و ترا تا آن سوی حریم صحبت

که به جز عشق و دلم هیچ نبود

به تماشای یک حسرت بردم

به تماشای شرار چشمان

 به سراپرده ی یک قرن تپش

 در حصاری کوچک، که در آن نزدیک ترین فاصله ها،

قد یک دنیا بود

و دل گم شده در تاریکی ،پی چیزی می گشت ...

یک تمنای عمیق،

در دل خلوت ترسنده ی شب...

حسرت من سهمی است

که ترا در قاب خیال ،سال ها می کشد آه

در نگاهم عطش یک هرمی است که در آن شعله ی شب ،

می کشد سوزش گرمای ترا از میان دستت...

سردی دستانم تا همیشه جاری است تا همیشه محبوس ...

و به این اندیشم

 که چرا مکمن بازوهایت، در ستبری برت،

 حسرت نازک یک روح نحیف را ندید...

و به این اندیشم

بهره من شاید

دیدن اوج سبک بالی توست

بعد میقات آن دلتنگی

یا در آن سوی زمین،که تو در جشن شکوفایی دل،

 آذین می بندی،تازه آباد دلت را پررنگ

بهره ی من شاید

خواب نوشین یک شام غریب ،یاد آن وقت وداع ،

زیر آن طاق کبود،

زیر تکرار بلند کاج ها،

در گذرگاه تپش، بعد یک بوسه ی آه ،

در دل خلوت تاریکی هاست.

من در این تاریکیست که ترا گم کردم...

و در این تاریکی، قرن هاست که  ترا می کشم آه...

بهره ی من شاید

 شعله ی سوخته ایست بر دل لب ...

بهر ه ی من شاید

ساز آن آوایی است که مرا ،سال ها می خواند

بهر ه ی من شاید

 جان دادن اندوه صدایی است که از دور برایت خواند: بی هوایت هستم 

 

/ 6 نظر / 30 بازدید
من الغریب الی الحبیب

[ناراحت]سالگرد عروج بارانتو تسلیت میگم و برات صبر و سلامتی از خدا میخوام. (ما زبالاییم وبالا میرویم /ما ز دریاییم و دریا میرویم/ ما از اینجا واز آنجانیستیم / ما زبیجاییم وبیجا میروم/ وچقدر نبودن باران سخت است نه نشاطی به وجود میآید ونه طراوتی[گریه] وچقدر زیباست شنیدن ترنم شیرین باران... برایم از بارانت بگو ,از آشناییت با او ,ازعشق وعلاقه ات به او, از زیباییهای او,از چگونگی آشناییت,از ارتباطاتت,از اینکه آیا توانسته ای با سرنوشت کنار بیایی, از اینکه آیا خدا مرهمی برایت فرستاده مثلا کسی که بتواند جای خالی او را برایت پر کند گرچه هیچ چیز نمیتواند جای باران را بگیرداما چیزی که به عنوان مرهمی بر این قلب سوخته باشد! . . . . این گلها تقدیم به ترنم و بارانش [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

فتح

مگر این نسیم از آموی می آید که بوی عشق های کهنه می آید مگر اینجا بیستو نی دیگر است که صدای تیشه ی فرهاد می آید نمی دانم,پیراهنی در راه است؟! که بوی خون جگر یعقوب می آید

پاییز

تو مردادی ! گرم و سوزنده باش و بسوزان ! چرا سردی...........

فتح

آنجا کسی ست پنهان،پشت آن بوته گل سرخ تو دل باغی از جنس خیال تو در آ رقص کنان با جان چون بهارت غزل خوان بنمای رخ چون آفتابت برخوان شادی کنان نغمه سبزت افشان کن گیسوانت بسپار دل به نسیم بگذار نسیم بازی کنان ببرد با خود عطر گیسوانت را آوازعاشقانه دلت را. به کجا؟! به آنجا آنجا که کسی ست پنهان

پاییز

نگین تورو خدا ! اذیت میشم اینطوری میگین ! همینه دیگه............ چه میشه کرد ! ................................. دهان که به سخن باز کرد بوی رفتن را احساس کردم ! و من چه کودکانه فکر می کردم با آدامس نعنایی..... می شود سرنوشت را تغییر داد !!!